Menu
اخبار یک چشم
10

زهرا، خالق عروسک‌هایی متفاوت + تصاویر

زهرا، خالق عروسک‌هایی متفاوت + تصاویر

عصر بانک؛صفحه شخصی «زهرا فخرایی» را خیلی اتفاقی دیدم و نوشته‌های ساده و صمیمی‌اش از زندگی‌اش در جنوب، از گربه‌های قد و نیم‌قدش که حالا به 9 تا رسیده‌اند، از پدر و مادرش و از تمایلش به تنهایی و خلق، آنقدر جذبم کرد که مدت‌ها نوشته‌هایش را می‌خواندم و صفحه‌اش را دنبال می‌کردم.

 

کم‌کم متوجه شدم زهرا، حسابی هنرمند است و جز نوشتن کتاب «عینکو» که متشکل از داستان‌های کوتاه و تصویر‌سازی‌شده است، عروسک‌سازی هم می‌کند؛ عروسک‌هایی که حس و حال خاصی دارند، انگار زنده‌اند و بوی جنوب می‌دهند و آدم‌های ساده و صمیمی‌اش.

 

زهرا گویا قرار نبوده عروسک‌ساز شود. خودش می‌گوید آدمِ انصراف‌دادن و رهاکردن است؛ شهر محل زندگی‌اش «بند دیر» هنرستان نداشته، تنهایی می‌رود بوشهر و در هنرستان گرافیک می‌خواند. رشته هنرهای سنتی دانشگاه کرمان قبول می‌شود، اما آنجا دلش می‌خواهد فقط کتاب بخواند و بنویسد. خطوط منظم و هندسی نقش‌های اسلیمی را تاب نمی‌آورد و دانشگاه را رها می‌کند. سال بعد ادبیات نمایشی دانشگاه دامغان قبول می‌شود. فکر می‌کرده حالا می‌تواند بیشتر بنویسد و بخواند اما انگار این‌بار هم دانشگاه جایی نبوده که او می‌خواسته؛ پس درس را رها می‌کند و ...؛ تئوری‌های تکراری خسته‌اش می‌کند. یک‌سالی پیش برادرش در کرج می‌ماند و داستان می‌نویسد و تصویرسازی می‌کند. اما بعد کتاب «عینکو» را که می‌نویسد این کار را هم رها می‌کند و برمی‌گردد جنوب تا رمان بنویسد.

می‌گوید وقتی برگشته خیلی تنها بوده و نمی‌توانسته بنویسد، برای همین عروسک خودش را می‌سازد و با استقبالی که از کارش می‌شود، یکهو عروسک‌ساز می‌شود و حالا لیست سفارش‌هاش اینقدر زیاد است که سفارش‌ ماه‌های پیشش هنوز در صف است. البته امیدوار است که زود از عروسک ساختن انصراف بدهد و برگردد سر کار نوشتن و رمانی بر اساس زندگی خودش بنویسد.

 

حرف‌های زهرا درباره خودش و عروسک‌هایش را با لهجه شیرین جنوبی و صدای گرم او بخوانید:

 

زهرا از خودت بگو و از اینکه چطور عروسک‌ساز شدی و اصلاً چطور به هنر علاقه‌مند شدی؟

 

من از همان بچگی به هنر علاقه داشتم. برادرم مجسمه‌سازی می‌کرد و در یک فرهنگ‌سرا کلاس می‌رفت. من هم با او می‌رفتم و کارهای آن‌ها را دوست داشتم و دوره راهنمایی برای بچه‌ها کلاس نقاشی می‌گذاشتم. برای دبیرستان تصمیم گرفتم به هنرستان بروم، اما شهر ما هنرستان نداشت و پدر و مادرم می‌گفتند تنهایی نرو بوشهر، هزینه‌اش زیاد می‌شود و سخت است. اما خواهرم در بوشهر دوستی داشت که شوهرش در روستاهای آنجا معلم بود و با دخترهایش تنها زندگی می‌کرد. خواهرم گفت من بروم پیش آن‌ها زندگی کنم. یک سال با آن‌ها زندگی کردم و در هنرستان، گرافیک خواندم. سال بعد خانه گرفتم و دو سال تنها زندگی می‌کردم؛ البته همان خانواده‌ای که قبلا با آن زندگی می‌کردم خیلی کمکم می‌کردند. کنکور هنر شرکت کردم و هنرهای سنتی دانشگاه کرمان قبول شدم. دو ترم آنجا خواندم و بعد به نوشتن علاقه‌مند شدم. توی خوابگاه می‌ماندم و اتفاق‌هایی را که آنجا می‌افتاد می‌نوشتم. اما کلاس‌های نقاشی دانشگاه را نمی‌رفتم. باید طرح‌های اسلیمی را دقیق می‌کشیدیم که با خط‌کش بود و این کار، سختم بود.

 

بعد از دو ترم دانشگاه را ول کردم و برگشتم خانه. سال بعدش ادبیات نمایشی دامغان قبول شدم. فکر می‌کردم از همان اول می‌گویند بیایید داستان بنویسید یا چیزهایی را که نوشتید برای ما بخوانید اما اینطور نبود؛ تئوری‌های سختی داشت. کارگاه بازیگری هم داشتیم و من از بازیگری خوشم نمی‎آمد یا شاید خجالتی بودم و راحت نبودم آن حرکت‌ها را اجرا کنم. این رشته را را هم ول کردم. همیشه در کار انصراف‌دادن بوده‌ام. بعد از دانشگاه رفتم پیش علی - برادرم - که کرج زندگی می‌کند و مجسمه‌ساز است و یک‌سالی هم آنجا ماندم. آنجا تصویرسازی می‌کردم؛ در واقع دوستی داشتم و من، رفاقت و اتفاقاتی را که بین ما می‌افتاد، به صورت داستان، تصویر‌سازی می‎کردم. در این مدت اندازه چهارتا کتاب تصویرسازی کردم که یکی از آن‌ها با نام «عینکو» توسط نشر حوض نقره منتشر شد. کتاب دوم «عینکو» هم در همین نشر زیر چاپ است. دو کتاب دیگر هم از عینکو می‌خواهم چاپ کنم.

تعداد امتيازات: (3) Article Rating
تعداد مشاهده خبر: (847)
کد خبر: 4
  • زهرا، خالق عروسک‌هایی متفاوت + تصاویر

RSS comment feed نظرات ارسال شده

هم اکنون هيچ نظري ارسال نشده است. شما مي توانيد اولين نظردهنده باشد.

ارسال نظر جديد

نام

ایمیل

وب سایت

تصویر امنیتی
کد امنیتی را وارد نمایید: